شب بارش ابر بود و
باد بود و توفان بود
اینجا!
شب ایستاده بود با قامت بلندش
و نگاه می کرد مرا
وقتی که خیس کرده بود باران
تمام تاریکی را
اینجا!
شب انحنای پر خواهش تنش را به بستر آورده بود
کنار من
اینجا!
داستان کوتاه ، انعطاف پذیر ترین نوع
ادبیات داستانی است . داستان ممکن است مجموعه ای از چند حادثه یا یک تک
گویی یا توصیفی ساده از واقعه ای بدون شخصیت باشد .
کوتاه
بودن آن هم می تواند چیزی مثلا بین یک صفحه تا ده هزار کلمه را در بر گیرد
. اما از ویژگیهای مشخص داستان کوتاه این است که پس از خواندن به علت بیان
حالات انسانی و اجتماعی بلند جلوه می کند . این تعریف مختصری از داستان
کوتاه بود .
ویتگنشتاین می گوید : « آن چه همچون نوشته ای بد به نظر می رسد ، می تواند نطفه ی نوشته ای خوب باشد!»
------------------------------------------------------------------------
این داستان کوتاه قرار است داستان مشترکی بین چند نفر باشد.
قسمت اول این داستان را رضا نوشته ، قسمت دوم را مهدیه و روایت 1 - 3 را من می نویسم.
روایت 2 - 4
نیمی از شب گذشته بود، در اعماق سیاهی و سکوت شبی مه آلود به شبحی
سرگردان می مانست که در راهی بی انتها گام نهاده است،هر از چند گاهی نور
مهتاب سابه ای بلند را در جلوی قدم هایش نمایان می کرد،در اندیشه ی خانه
و هستی که در پشت سرش قرار داشت بود، بوم نقاشی ،طرح ها،...حتی ساعت مچی
که اگر روی دستش نباشد از حرکت باز خواهد ایستاد. نا گهان هراسان به پشت
سرش نگاه کرد انگار که کسی او را صدا کرده باشد..وهمی او را فرا گرفت ،
سیگار را به طرفی پرت کرد و به سرعت قدم هایش افزود،مسافت طولانی را طی
کرد، به خود آمد به روی پل قدیمی شهر ایستاده بود،بخاری سراتاسر رود را
پوشانده بود،صدای باد در درختان انبوه کنار رود می پچید، به رود خیره شد
انگار که تصویر روی بوم بر سطح آب نقش بسته باشد،در میان نقش های بیشماری
که کشیده بود، اندوه بار و غمگین ،تنها بک نقش در خواب و بیداری او را رها
نمی کرد،نقشی که در هر بار تلاش برای کشیدنش با بخ زدن انگشتان نقاش نا
تمام مانده بود. گویی شکار هراسی جاودان از طرح بر روی بوم شده بود
حسین قربانی
روایت 2 - 5
وحشت کرده بود – وحشتی تا حد مرگ از آن عذاب بی پایان ، آن چشمها – چشمهای وحشتناک مرگ ، که از درون آب به او خیره شده بود .آخرین تصویری بود که می دید . با چه بزرگنمایی دهشتناکی . چند لحظه ای با وحشتی هذیان آلود گذشت . سپس اندیشه ی آرامش بخشی که باید در مرگ نهفته باشد در ذهنش جای گرفت . آرامشی که نه در خواب و نه در بیهوشی بلکه در مرگ می توان آن را یافت . دستهایش را گشود و خود را در آغوش آن چشمها که بر سطح آب نقش بسته بود رها کرد .
در سر در گمی ناشی از سقوط ، نتوانست بی درنگ به وضعی که تا اندازه ای تکان دهنده بود پی ببرد . از تخت بر زمین افتاده بود در حالی که تمامی اندامهایش می لرزید از زمین برخاست .صبح شده بود . بوم هنوز سفید بود . ساعت مچی روی میز . صدای در زدن او را به خود آورد . در را که باز کرد او را دید با همان چشمها .
رضا
روایت 1-6
صدای جیغ توی سرش می پیچید. در کجا؟ کجا ؟کجا باید جاودانه اش می کرد؟توی نوشته ها یا نقاشی؟
حجم بزرگ حضورش اتاق را پر کرده بود. درون مرد را، صفحه های کاغذ و بومهای نقاشی نیمه تمام را .همه ی هر چه بود را حتا هوا و خیابان را.
دفتر را بست ، به سمت بوم رفت .روی چهار پایه نشست و ملتمسانه به چشمهای توی بوم نگاه کرد. انگار در همین چند لحظه ای که صرف نوشتن کرده بود فاصله ی زیادی بین شان ایجاد شده بود. فاصله ای به اندازه ی فاصله ی این روزهایشان. فکر کرد که حالا برای همیشه آن چشم ها را با خودش و برای خودش دارد. همان چیزی که همیشه آرزویش را داشت. چشم هایی که فقط به او خیره شده بودند و جز او هیچ چیز دیگری را نمی دیدند. چیزی که همیشه خواسته بود.
چشمهای خیس و خون آلود را از روی سه پایه برداشت و با صدای بلند و لرزانی گفت: حالا بهتره با هم بریم بیرون تا تو هم بعد از این همه وقت هوایی بخوری. ببین بیرون چقدر قشنگه . ابرا دارن خیابون رو لیس می زنن . همون جوری که تو همیشه دوست داشتی.
به این فکر کرد که چقدر این جمله ی دختر را مسخره می کرده و حالا مدتی است بلند بلند تکرارش می کند:" ابرا دارن خیابون رو لیس می زنن".
با اینکه مدتهاست «پی» به عنوان مهمترین عدد جهان شناخته شده، اما
ریاضیدانان اکنون به این نتیجه رسیدهاند که دیگر «پی» باید جایگاه خود را
تعویض کند.
به ادعای کارشناسان
دانشگاه لیدز، عدد پی که از عددهای ثابت ریاضی و نشان دهنده نسبت محیط
دایره به قطر آن است، اشتباه بوده و باید با یک ارزش دیگر موسوم به «تاو»
(tau) جایگزین شود.....